سيد محمد باقر برقعى

2219

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

ديدم هزار خرمن خاكستر خيال * در شعله‌هاى سركش رؤياى زندگى رنجور و خسته گشت تن ناتوان من * در زير دست و پاى تمنّاى زندگى در طول عمر ضايع و بربادرفته‌ام * نفعى نبردم از سر سوداى زندگى هرگز اسير رنگ مشو تا چو من شوى * مجذوب رنگ و روى دلاراى زندگى اين بىثبات صحنه كه نامش بود جهان * در چشم « صارمى » نبود جاى زندگى رهزن خيال افزوده بر وجاهت روى تو موى من * دل شد اسير موى تو ، قربان روى تو آن چيست كرده سر ز گريبان شب برون * صبح است يا فروغ سحر يا گلوى تو پنداشتم كه غنچه به دندان گرفته‌اى * در هم بريخت كاخ گمان گفتگوى تو زلفت مگر به دست نسيم سحر فتاد * كز هر طرف گذشته ، به‌جا هشته بوى تو اى رهزن خيال چه كردى كه بين خلق * مشهور خاص و عام بود خلق و خوى تو خود مىگريزى از بر ما ليك مىكشد * نقش خيال روى تو ما را به‌سوى تو كى مىتوانم از سر كويت گذر كنم * پايم شكست بس‌كه دويدم به كوى تو دانى كه « صارمى » نكند هرگز آرزو * جز ديدن دو ديده و روى نكوى تو مرغ حقّ اشك را مانم كه از چشمان يار افتاده‌ام * من ز چشم يار و چشم روزگار افتاده‌ام تا فراموشم نسازد گوش روز و روزگار * نغمه گشتم در گلوى آبشار افتاده‌ام آفتاب سرد پاييزم كه بر ديوار عمر * گاه رفتن از كنار كوهسار افتاده‌ام در بهار زندگانى برگ سبزم زرد شد * شاخهء خشكى شدم بىبرگ و بار افتاده‌ام دانه را مانم كه بايد لاله گردد ، اى دريغ * از بداقبالى ميان شوره‌زار افتاده‌ام تار جانم را دگر سوداى آواييش نيست * نغمه را مانم كه از مضراب تار افتاده‌ام استخوانم سوخت اى دل بيش از اين رنجم مده * شعله را مانم كه در دامان خار افتاده‌ام مرغ حقّم يا به حق مطلق ، نمىدانم كيم ! * همچو منصورم كه بر بالاى دار افتاده‌ام چيستم ؟ شمعى كه مىسوزد به پاى خويشتن * كيستم ؟ يارى كه دور از كوى يار افتاده‌ام « صارمى » را مهلت امروز و فردا بيش نيست * همچو زلف بىقرارى ، بىقرار افتاده‌ام